مقالات

وسواس ذهنی

۵

جنسیت: زن

وضعیت تاهل: مجرد

سال تولد: ۱۳۶۰

موضوع: روانشناسی

متن سوال : با سلام و خسته نباشید
ما قبلا حدود ۱۰ سال پیش در یه محله دیگه زندگی میکردیم که یه همسایه داشتیم که دو تا دختر داشت از وقتی که اومده بودیم بقیه ها هی در مورد اینا صحبت میکردن حالا مسائل حاشیه ای رو دیگه نمیگم مثلا با همه همسایه ها یه بار دعوا گرفته بودن پدرشون مثلا پول همسایه های کوچه رو به بهانه اسفالت خورده بود خلاصه مادرش همش مسجد بود هی میگفت دخترای من (اون زمان مجرد بودن)
یعنی یه جوری تو چشم بودن
بعد همسایه دیوار به دیوار ما که مستاجر بودن اونا رفتن جاش یه خانواده دیگه اومدن که دو تا پسر داشتن از قضا این خانواده با اون خانواده که دو تا دختر داشتن از یه روستا بودن و همدیگه رو میشناختن
خلاصه از وقتی که اینا اومدن مادر اون دوتا دختر دیگه این زن همسایه مارو ول نمیکرد …
خلاصه اینقدر سمج بازی در اورد که راضی شدن پسر بزرگشون رو بدن به یکی از دخترای اون
به هر حال باز ماجراهای دیگه ای اتفاق افتاد هر چند ما اصلا هیچ دخالتی نداشتیم ولی از دور که این اتفاقات و ماجراهارو میدیدم حرص میخوردیم که اینا چقدر زرنگ هستن و فلان و فلان …
میگم اصلا ما هیچ برخوردی با اون دخترا نداشتیم فقط یه بار دختر بزرگش سر موضوعی با مادرم بحثش شده بود …
خلاصه هر دوتا دخترش ازدواج کردن الان خوشبخت هستن! و از طرفی هم ما زندگی سختی داشتیم بخاطر کارهای پدرم …
به هرحال ما از اونجا نقل مکان کردیم اومدیم یه جای دیگه .. بعد از دو سال دیدیم با کمال تعجب یکی از دخترای اون همسایه که با زرنگی با پسر همسایه بغلی ما ازدواج کرده بود و الان بچه هم داشتن اومده چند تا خونه اونورتر تو کوچه ما
هدف من از این ماجرا در اصل اینه که الانه این زنه با بچه هاش میرن تو ذهنم یعنی وقتی اینو میبینم از یه طرف میگم چقدر شانس داره تو این چند ساله ازدواج کرده دو تا بچه داره نه غم داره نه …
از طرفی هم میگم خدایا من از یکی بدم میاد چرا هی میاری سر راهم.
بازم میگم من با این زنه اصلا هیچ برخوردی نداشتم فقط از کنار هم رد میشیم من فقط همون پس زمینه کارهای اونجارو ازشون تو ذهنم هست مادرش و خواهرش و..
ولی این یه مدته داره عذابم میده مثلا میرم سر کوچه سوپری وسایل میخرم هی خدا خدا میکنم این تو کوچه نباشه .
یا مثلا یه وقتی میرم بیرون میام نزدیک خونه میبنیم از سر کوچه داره میره با بچه هاش
میگم خدایا یعنی همین الان که من تو کوچه هستم اینم باید بیاد بره رد بشه !
یعنی یه مدت فراموش میکنم بعد دوباره از پنجره میبینمش دوباره یه چند ساعتی کلا ذهنم بهم میریزه
نمیدونم واقعا چطور توضیح بدم و چطور خلاص بشم از این مشکل
با تشکر

پاسخ:
سلام
داستان شما در مورد همسایه یک نشانه است.
فردی همسایه شما بوده و با استفاده از روابط اجتماعی و تلاش بچه هایش را به سامان رسانده است.
اما موضوعی که شما مطرح کردید از نشانه های وسواس فکری است. که افراد یا موضوعات غیر مهم اطرافتان برای شما مهم می شوند و أفکار خودکار شما را آزار می دهد.
پیشنهاد می کنم برای بررسی موضوع و تشخیص و مداخله مناسب اقدام نمایید.
برای شناخت بهتر فایل صوتی را بشنوید:

https://t.me/razmosaver/3071

دکتر جلال مرادی

نوشته شده در گروه: پرسش و پاسخ

ارسال دیدگاه (۰) ↓

ارسال دیدگاه