مقالات

قدرت کلام مادر

۳

گردآورنده: فاطمه اسماعیل بیگی
روانکاو مرکز مشاوره راز

فیلسوف مشهوری گفته است:ما آن چیزی می شویم که به ما گفته شده است. نوزاد امروز ما نیز در آینده کسی می شود که به او گفته ایم, گفتاری که در واقع مجموعه وسیعی از نشانه های کلامی و غیر کلامی است, از لمس و در آغوش گرفته تا نگاه,تماس چشمی و ابزار کلامی. مادر تمامی این نشانه ها را در سیستم وسیع زبان به کار می گیرد تا با کودک خود,ارتباط برقرار کند.این گفتار مادر در متن دنیای روان او و طبیعتا تحت تاثیر نقاط ضعف و قوت ناهشیار و هوشیارش قرار میگیرد.
هر چه بیشتر به حرف های,این خانم گوش می کردم, بیشتر متقاعد میشدم که مشغله ى ذهنی بیش از حدش با اضافه وزن دخترش به ماجرایی در روان خود او ارتباط دارد.اما هنوز نمی دانستم دقیقا چه قصه یی در جریان بوده است؟ به هر حال, صحبت کردن در مورد زخم های عمیق و دیرین,نیاز به زمان دارد. بسیاری از,این زخم ها طی سالیان دراز,زیر پانسمان های روانی ناکارامد ما می پوسند و می گندند تا وقتی امکان تبدیل شدن به کلمه پیدا شود,و البته صحبت کردن در مورد زخم ها و دردها, بدون خواست فرد و بدون وجود,یک شنونده ى مشتاق,اگر غیر ممکن نباشد,بسیار سخت است.باید براب شنیدن این قصه صبر میکردم.تا اینکه یکروز, اتفاق آشنای همیشگی رخ داد:زنجیره یی از فکرهای ریز و درشت به هم می چسبیدند و مراجع با صدایی بغض آلود خاطره یی را تعریف کرد که پاسخگوی سوالات بسیاری بود: از وقتی یادم میاید می گفتن چاقی,حتی می گفتن وقتی به دنیا اومدم هم درشت بودم, خیلی بچه بودم اما از نگاه های مامان و بابام حس می کردم چاق بودنم انگار خجالت آوره,خواهرم به دنیا اومد-اون سه سال و نیم از,من کوچکتره-ریزه بود,یعنی نه خیلی ریز,لاغر بود,از همون اول قدش هم کشیده تر از من بود.
مامانم همیشه دنبال این بود که یه جوری یه چیزی به اون بده که بخوره,می گفت باید تقویت بشه.اون وقت من هم هوس می کردم که اون چیزها رو بخورم, مثلا پوره,سرلاک,انواع و اقسام از,این غذاهایی که برای بچه ها درست می کنن براش درست می کرز,اون نمی خورد,مامانم همش باهاش کلنجار می رفت,یه دفعه به مامانم گفتم اونو بده من می خورم.
هنوز نگاهاش یادمه,مثل این که نفرت از چشمانش می ریخت,گفت اون لاغره باید جون بگیره,تو می خوای بخوری برای چی؟ کی قراره تو رو بگیره؟ از,این جور حرفا زیاد شنیدم,نمی دونم چرا هر چی بیشتر می گفتن,بیشتر ولع خوردن پیدا می کردم,این چاقی لعنتی همیشه برام دردسر بود.

برگرفته از کتاب زبان مادر(دکتر مشتاق)

نوشته شده در گروه: روانشناسی, روانکاوی

ارسال دیدگاه (۰) ↓

ارسال دیدگاه