مقالات

افسردگی و سوگ از دیدگاه روانکاوی

فاطمه اسماعیل بیگی

روانکاو مرکز روانشناسی و مشاوره راز

فقدان و از دست دادن مطلوبات آرزومندی مورد تجربه ی همه ی افراد قرار می گیرد. واکنش طبیعی اکثر ما در پی فقدان این است که در افسردگی درگیر آمده فرایند سوگواری را از سر می گذرانیم و سپس به گذشت از مطلوب از دست رفته رضا میدهیم و زندگی خود را از سر می گیریم. با این وصف، در این میان گروهی از اشخاص نیز یافت می شوند که برخلاف بیش تر ما در مقابل فقدان مطلوبات خود به افسردگی حاد و عمیقی مبتلا شده توان بیرون امدن از این سیاه چاله ی فضایی را از دست می دهند. فروید متوجه تشابهاتی میان افسردگی که او مالیخولیا می خواند و سوگ گردید و لذا در سال ۱۹۱۷ در مقاله ی مهمی موسوم به سوگ و مالیخولیا که به این موضوع اختصاص داد به مطالعه و بررسی این دو پدیدار نفسانی پرداخت.

فروید با نبوغ خود بدین نتیجه رسید که علت افسردگی را می بایستی در خشم انجماد یافته یا خشم بر ضد خویشتن جست و جو کرد که با اعتماد به نفس بسیار پایین، ملامت نفس شدید و حتی نفرت و انتقاد از خویشتن در فرد ملازم است. برخلاف سوگ و ماتم و اشتغال خاطر به از دست رفتگی که پیوند با شخص از دست رفته را میسر میسازد در افسردگی ضمیر فرد به دو نیم می شکافد : بخشی از من در تضاد با بخش دیگر آن قرار می گیرد و به طور انتقاد امیزی به قضاوت در مورد ان می پردازد، چنان که گویی آن را به عنوان مورد اصلی عمل خود انتخاب کرده است. بخش مذکور در واقع عبارت است از همان وجدان اخلاقی یا فرامن شخص است که نمایندگی چهره های مجازات کننده ی اقتدار امیز را در ایام طفولیت در نفسانیات فرد عهده دار بوده هم چنان او را در مواقع لزوم مورد تنبیه و مجازات قرار می دهد.

چه گونه است که افسردگی به وقوع می پیوندد؟ باید دانست که تمامی روابط عاشقانه در ذات خود واجد مهرآکین هستند، بدین معنی که همواره عشق با اندازه یی نفرت درآمیخته است. در حالت عادی ، زمانی که شخص در سوگ فقدان کسی می نشیند، قادر میشود به انحلال این مهراکین نائل آید، بدین ترتیب که وی از دست می دهد، سپس در سوگ فقدان نشسته در نهایت پس از طی فرایند سوگواری به زندگی عادی خود بر میگردد. اما زمانی که شخص به افسردگی مبتلا می شود، احساسات مهر و کین آمیز بر نفسانیات وی سیطره پیدا می کنند و لاینحل به نظر می رسند. هم از این رو بود که فروید اظهار می نمود مالیخولیا تعارض و کشمکشی است که به موجب این مهراکین در باطن فرد پدید می آید. از آنجا که شخص هم مطلوب خود و هم به جهت عدم وقوع فرایند سوگواری امکان غلبه بر تعارضات و کشمکش های باطنی خود را از دست داده است، لذا سوگ وی دو چندان می گردد و احساسات شدید مهر اکین ذهن او را به طور کامل به خود اختصاص می دهند.هم از این رو است که فرد پیوسته به کاش ها می اندیشد: “کاش آن حرف را نگفته بودم” یا “کاش آن حرف را میزدم.” اما دیگر دیر شده است. چه او هیچ گاه نخواهد دانست که ایا در ان صورت اوضاع می توانست تغییر کند یا خیر.

در کنار سوگ و عزای شدید در افسردگی حاد احساس ازار دهنده ی دیگری نیز در کارست: احساس گناه شدید. چنان چه همراه با عشق خود خشم شدیدی نیز نسبت به فرد از دست رفته در خاطر خود جای داده باشید، بخشی از وجودتان توام با سوگواری در جشن و شادمانی خواهد بود.” دیگر نیست .. خدا را شکر.بالاخره می توانم هر کاری که بخواهم انجام دهم، پیشرفت کنم و شخص لایق دیگری پیدا کنم.” لحظه ای بعد ملالت تظاهر میکند:” چه گونه می توانم در این موقعیت ناگوار احساس آسودگی کنم؟ باید آدم سنگ دلی باشم.” احساس گناه.

چه گونه فرد مالیخولیایی سرانجام به انحلال چنین احساسات مهر و کین آمیزی نائل می شود؟ جهت بی اثر ساختن واقعیت فقدان به نحوی رفتار می کند که گویی شخص از دست رفته اکنون بخشی از وجود وی را تشکیل داده در درون او به هستی خود ادامه می دهد. شخص همواره خصالی از مطلوب از دست رفته ی خود را متعلق به خود می سازد که بیش از همه آزارنده بوده اند، گویی بدین منظور تا ازردگی و رنجش خود را در قبال آنها موجه جلوه دهد. در نظر فروید، درون فکنی و حل و جذب مطلوب از دست رفته در نفسانیات به شخص کمک می کند تا به دفع واقعیت فقدان پرداخته وجه خشم اگین احساسات مهر و کین امیز خود را ابراز و اظهار کند و به تصفیه و پالایش انها نائل آید

نوشته شده در گروه: روانشناسی, روانکاوی

ارسال دیدگاه (۰) ↓

ارسال دیدگاه